تبليغاتX
پرتقال کوکی

بوی عیدی بوی توپ بوی...

.

الان که فکرمیکنم باورم نمی شود بهار . نزدیک است

ما هنوز لای شاخ و برگهای خشک...

و شاید تا دیرگاهی آمادگی پذیرش بهار دلنشین را نداشته باشیم

یاد شعر آوریل تی اس الیوت می افتم:

آوریل / ستمگر ترین ماههاست/ چه که رویش از آنجا

آغاز می شود

اما بهاریه های سال نو را باید جدی گرفت ؛ بهاریه های

شما را نمیدانم اما در پرتقال کوکی همه چیز شکل نو ظهورتری

به خود می گیرد....

 

با اینا زمستون سرمیکنم/ بااینا خسته گیم در میکنم

ب     بهاریه

 

 

در بهار خزانی رنگ

همه چیز بوی نو می گیرد ــ الا

بهار

+ نوشته شده توسط سامان کمالی در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384 و ساعت 14:54 |

 

 

شعرها پایان گرفته اند. زندگی از معنایش رخت بسته است و

همچنان ادامه دادن خریت محض است ....

پاز میگوید شایسته رویای خویش باش

 

 

شعر تازه یی از            سامان کمالی

 

 

باران می بارد

پرده هارا می کشند ـــ   زنان خانه دار

کودکان از درخت پائین آمدند ؛

بازی تمام شـد!                  

                   هر واقعی محتوایی دارد

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ نوشته شده توسط سامان کمالی در جمعه دوازدهم اسفند 1384 و ساعت 14:23 |

 

نمی دانم    اما حال عجیبی پیدا کردم . ساعاتی را می گذرانم که انگار رفتن واقعا نز دیک است و من هنوز نتوانسته ام چنانکه با ید و شاید خودم را آنطور که فکر می کردم بسازم .

به فیلمهایی می اندیشم که نساخته ام و همینطور داستانهایی که گفته نشدند و اشعاری که تنها با آنان زیسته ام.....

اما قرار است نتیجه هم بگیرم، برای خودم کمی بیشتر از اینها متاسفم اما دیگر این کاریست که گذشته و کلماتیست که گفته .

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

             شکراله ذبیحی

 

 

 

 

ما ــ

یکدیگر را                در آغوش کشیدیم

و مدتی چند ــ

گریستیم .

مطلب از این قرار است :

  

    مرگ مادرم

 

 

+ نوشته شده توسط سامان کمالی در جمعه دوازدهم اسفند 1384 و ساعت 12:59 |
دوستان سلام

شعری از سامان کمالی

صبح

در تلخی چای و تکرار صبح قبل

پشت میزی

هرگز مال من نبود

و صندلی که هیچ گاه وزن مرا تحمل نکرد

به مذهب خودکار اهانت کردم

و دین خود را

بر شریان بنبستش تزریق کردم

اینک

این کوک من بود

در دستگاه تفکرم

واین خودکار من بود

مزراب زنان

بر صفحه ی دفتر مینواخت

+ نوشته شده توسط سامان کمالی در پنجشنبه چهارم اسفند 1384 و ساعت 14:22 |